بدون عنوان
سلام دردونه ی من
گاهی وقتا که ذهنم رو از اوضاع آشفته روزانه خالی میکنم دلم پر
میکشه به سمتت و یاد اوقاتی میفتم که صبح ها قبل از 7 صبح دخترنازم
رو باید بدخواب کنم و بکشونمش توی بغلم و راهی گذروندن یه روز دیگه
باشیم ... تموم مسیر چشم میدوزم به صورت معصومت و اون چشمای
قشنگ و مژه های بلندت و یهو دلم میلرزه .. با خودم میگم گناه این
طفلکی چیه که باید جور من و بابایی رو به دوش بکشه و روزهایی که
موج شیطنت توی تن و بدنشه و احتیاج به تخلیه داره مامانشو کنارش
نبینه و احساسش نکنه ....
خیلی سخته مامان جان... این حس رو فقط مامانهایی که مجبورن
ساعتها کوچولوی قشنگشون رو از خودشون دور کنن درک میکنن و
میفهمن .... نازدونه مامان شاید جسمم، تنم، بدنم کنارت نباشه اما تمام
ثانیه هایی که دارم بی تو میگذرونم دلم ، فکرم، روحم با تو و کنار
توست 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان 
